تبليغاتX
از ریشه تا همیشه
خدایم، خاکم ، هم خدا وهم خاکم

بهترین هدیه برای من ازخداوندمرگ است ،همراه باآمرزش

 

سنگ قبری بزرگ برایم برگزینید

 

آنقدر بزرگ، که آدم هاوآدمک هانفهمنداینجاقبراست

 

تاپای مال کنندمرا

 

همانگونه که درزندگی پای مال کردندمرا

 

ویاسنگ قبری کوچک برایم برگزینید

 

آنقدرکوچک ،تاکسی نفهمدمن آنجایم

 

همانطورکه درزندگیم کسی نفهمیدمرا

 

وروی آن بنویسید:

 

                        " دیگرانتظارتنهانبودن ندارد "
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22:4  توسط یامین | 

لحظاتم شده ازعطر توپر،روزهایم بی توبی معنی ست !

 

چشم هایم طلب نورزدستان تودارد ونفس !

 

می رودومی ایدبه امید فردا!

 

کاش می دانستی قلبم کودک است بی امان پابه زمین می کوبد ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:55  توسط یامین | 

هیچ میدونستیدکه آدماسه گروه اند:

1-کسانی هستندکه ازشون بایدمشق نوشت

2-افرادی هستندکه ازشون بایدجریمه نوشت

3-وبعضی هاشون روبایدآنقدربخونی تاکه بفهمیشون

 

فکرمیکنی جز کدوم گروه باشی بهتره !!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:24  توسط یامین | 
یاد باد آن شب بارانی
که تو در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان
به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه تبدارم
به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم
دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم
به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می رفتم
هرکجا عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو میدیدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا کو؟
گل صد برگ تمنا کو ؟
 اشک و لبخند و تماشا کو؟
آنهمه قول و غزل ها کو ؟
باز امشب شب بارانی است
از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:55  توسط یامین | 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند،

‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:35  توسط یامین | 

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌
و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.
با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط یامین | 

 

دودی که ازوجودم پرمی کشدرامی بینی ،خواهی دانست دروجودمن آتشی است

که وجودم راخاکستر خواهدکرد.اماچگونه سوزناکی آتش رادرک می کنی ؟

اماچگونه شعله های سرکش آتش راخاموش خواهی کرد؟

ای خداوندی که آتش دروجودم افروختی ،تومی دانی چه می گویم .

تونیزبگوپایان این سوختن تاکجاست ؟

آه نه،

به این سوختن دل بسته ام !

چون میدانم درجهانی دیگر،نخواهی سوزاندمرا!!

فراگیرمراای آتش عشق ،تامجالی برای آتش خشم نباشد.

اگرچه آتش عشق سوزناکتراست !

وای توکه درآتش غیردوست سوخته ای ،چه میدانی حال مرا

که درآتش دوست می سوزم ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:58  توسط یامین |